سالها پیش خدمت یک استادی می رفتم و خیلی با ایشان سر مسأله رنج کلنجار می رفتم که : چرا؟!
یکبار ایشان مثالی زد، گفت:
فرض کن یک ماشینی از جاده پرت میشود ته دره….
همین که ماشین در حال پشتک زدن و سرازیر شدن به ته دره است و مدام با سنگها برخورد می کند، در همین حال:
سرنشینان با هم بحث کنند که چرا سقوط کردیم؟
یکی بگوید لاستیک ترکید، آن یکی با دلیل بگوید نه! راننده خوابش برد، آن یکی بگوید: نه! جاده لغزنده بود….
تا اینها با هم بحث کنند، ماشین به ته دره رسیده و همگی کشته شده اند…..
سوال درست در آن لحظات این است:
چطوری خودمان را نجات بدهیم؟!؟
ایشان بعد از این مثال به این مضمون به من می گفت:
آقای خیام! فرصت خیلی کوتاه است، فرصت زندگی خیلی خیلی کوتاه است و معلوم نیست چقدر دیگر زنده باشیم
فرصت بحث فلسفی و الاهیاتی درباره اینکه «چرا رنج می کشیم؟» و «چرا این رنج خاص نصیب من شد؟» را نداریم
آنچه که مهم است این است که «چگونه از رنجی که می کشیم، عبور کنیم؟»
وقتت را صرف پاسخ به این پرسش کن
دیدگاهها