یکی از نویسندگان آمریکای لاتین در کتاب خاطراتش نوشته:
یک روز از یک جاده بیابانی رد می شدیم که از کنار جاده در دل بیابان، درخشش خیره کننده ای نظرمان را جلب کرد….
آنقدر درخشش عجیبی داشت که مبهوت شدیم و گفتیم حتما تکه ای فلز گرانبها است…..
خلاصه زدیم کنار و رفتیم که ببینیم چیست، گرچه در نظر اول نزدیک به نظر می رسید ولی واقعا دورتر از چیزی بود که فکر میکردیم، هرچه راه میرفتیم نمیرسیدیم….
بعد از یک پیاده روی طولانی، خسته، عرق کرده و تشنه بالاخره به آن رسیدیم:
یک قوطی پپسی بود!
بدجوری خورد توی ذوق مان….
همینطور که مثل لشکر شکست خورده برمیگشتیم، با خودم می گفتم:
چندبار در زندگی ام مسیرم را بخاطر یک درخشش خیره کننده عوض کردم و بعد از اینکه خسته و تشنه بعد از مدتهای طولانی به آن رسیدم، فهمیدم قوطی پپسی بوده است؟
چقدر از اهداف خیره کننده ما، قوطی پپسی است؟
دیدگاهها