یادی از «حاتم اصم»

یک فصل از تذکره الاولیای عطار نیشابوری، شرح احوالات یکی از عارفان به نام «حاتم اصم» است…

حاتم، از صوفیان وارسته و پناه خلق بود.

روزی پیرزنی برای سوال نزد او آمد، قبل از این که سوال بپرسد باد معده ای از پیرزن رها شد.‌

پیرزن با خجالت جلو آمد و سوالش را پرسید. حاتم برای اینکه بار خجالت را از دوش پیرزن بردارد، گفت: گوش من سنگین است، با صدای بلند سوال کن!

نقل است پانزده سال، تا پیرزن زنده بود، خودش را به حالتی زد که گویا گوشش سنگین است، به همین خاطر به او «حاتم اصم» یعنی «حاتم ناشنوا» می گفتند.

متن تذکره الاولیا از این قرار است:

«و کرم او را تا به حدی بود که روزی زنی به نزد او آمد و مساله ای پرسید. مگر بادی از او رها شد.

حاتم گفت: آواز بلند تر کن که مرا گوش گران است.

تا پیرزن را خجالت نیاید

پیرزن آواز بلند کرد تا او آن مساله را جواب داد.

بعد از آن تا آن پیرزن زنده بود قریب پانزده سال خویشتن کر ساخت تا کسی با آن پیرزن نگوید که او آنچنان است.

چون پیرزن وفات کرد آنگاه سخن آهسته را جواب داد که پیش از آن هر که با او سخن گفتی، گفتی بلندتر گوی. بدین سبب اصمش نام نهادند.»

یکی از زیباترین، دلرباترین و بهترین خدمتی که به یک انسان می شود کرد، این است که بار شرمندگی و خجالت را طوری با ظرافت از دوش اش برداریم که خودش نفهمد…..

این، از آسمانی ترین کارهایی است که از یک انسان زمینی می تواند سر بزند

دسته‌ها: وبلاگ