آزارِ «بهیاد آوردن»
یکی از دوستانم سالها پیش، در دوران بحرانی زندگیاش، بهشدت لاغر و پژمرده شده بود.
دیشب، بعد از مدتها دیدمش. به لطف خدا، حالش خوب بود، سرحال و شاداب.
همین که چشمم به او افتاد، خواستم بگویم:
«فلانی! چقدر تغییر کردی… چقدر بهتر شدی!»
که ناگهان به خودم نهیب زدم:
«سکوت کن! او را به یاد آن روزها نینداز»
آدمها گاهی ماهها و سالها تلاش میکنند تا خاطرهای را فراموش کنند،
دردی را کمرنگ کنند،
از یک زخم، عبور کنند…
اما من و شما، بیآنکه بدانیم،
با یک جمله ساده، با یک سؤالِ دلسوزانه اما ناآگاهانه،
همه آن خاطرات را دوباره زنده میکنیم.
یادمان باشد:
خاطرات، به احساسات قلاب شدهاند.
وقتی خاطرهای را در ذهن کسی زنده میکنیم،
احساساتِ همان خاطره را هم در او بالا میکشیم.
گاهی، این یادآوری، خودش نوعی آزار است…
پس مراقب باشیم.
بیاحتیاط، کسی را به گوشهای از گذشتهاش پرت نکنیم.
شاید او سالها برای رهایی از آن گوشه جنگیده باشد…
«نقل است که یکی از عارفان نجف، در کوچهای قدم میزد که ناگهان مسیرش را عوض کرد.
شاگردش پرسید:
ـ چرا راهتان را تغییر دادید؟
عارف گفت:
ـ فلانی از آنسو میآمد، او کینهای سخت از من به دل دارد.
نمیخواستم با دیدن من، آتش کینهاش دوباره شعلهور شود…
نمیخواستم اذیت شود!!!»
بله!!
گاهی مهربانی با کسی
در محو شدن و محو کردن است
دیدگاهها